داستانی زیبا و خواندنی از امام زمان (عج)

امام مهدی (عج) پنج سال در کنار پدر بزرگوارش زندگی کرد. در این سال‌ها، شیعیان با شخصیت و جایگاه حضرت مهدی (عج) آشنا شدند. شیعیان که در سامرا زندگی می‌کردند، بیش از پیروان دیگر امام، نیازمند آشنایی با حضرت بودند. برای آشنایی بیش‌تر با زندگی حضرت مهدی (عج)، این حکایت را با دقت بخوانید:

سعد بن عبدالله اشعری قمی، یکی از عالمان شهر قم بود که با رهبران مذهب‌های دیگر گفت‌وگو می‌کرد تا آن‌ها با حقیقت آشنا شوند و دین اسلام را دینی نمونه بدانند و مسلمان شوند. پس از مدتی، چندین پرسش علمی برای وی مطرح شد که او پاسخ آن‌ها را نمی‌دانست. سعد بن عبدالله، پیش احمد بن اسحاق قمی رفت تا پرسش‌هایش را با او در میان بگذارد، به این امید که پاسخ آن‌ها را بیابد.

احمد، نماینده امام عسکری (ع) در قم بود. او از نظر علمی، مردی آگاه و دانش‌مند بود و برای امام عسکری (ع) یاری مانند سلمان فارسی بود. سعد که به خانه احمد رفت، باخبر شد او به عراق رفته تا با امام عسکری (ع) دیدار کند. سعد تصمیم گرفت، کوله‌بار سفر ببندد و تا دیر نشده، راهی عراق شود. سعد در راه عراق به احمد رسید و پرسش‌هایش را برای احمد مطرح کرد. احمد چند بار پرسش‌ها را خواند و نتوانست پاسخی برای آن‌ها بیابد. از این‌رو به سعد پیشنهاد کرد که با او به عراق بیاید. سعد پذیرفت. او دوست داشت فرزند امام عسکری (ع) را ببیند و از آموزه‌های امام عسکری (عج) بهره‌مند شود. سعد جزو کسانی بود که وقتی خبر تولد حضرت مهدی (عج) را شنید، برای او جشن گرفته بود.

پس از گذشت روزهای بسیاری، آن دو به سامرا رسیدند و در روزی مناسب، به منزل امام عسکری (ع) رفتند. سعد بن عبدالله ماجرا را این‌گونه تعریف کرده است: «احمد عبایی روی دوش انداخت و زیر عبا، کیسه‌ای پنهان کرد. هر دو از کوچه پس کوچه‌های سامرا، آرام رد شدیم و مراقب چشم‌های نامحرمان بودیم. به خانه امام که رسیدیم، در زدیم و از خدمت‌کار خانه اجازه خواستیم ما را راه بدهد. وارد اتاق امام که شدیم، جوانی خوش سیما دیدم که روی پایش کودکی زیبا نشسته بود. کودک با پدر بازی می‌کرد و پدر او را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید. سلام کردیم و مؤدبانه کنار امام نشستیم. احمد، کیسه را از زیر عبایش در آورد و جلوی امام گذاشت. امام عسکری (ع) به کودک گفت: «پسرم... .»

و من دریافتم که کودک، مهدی موعود (عج) است. با دقت به کودک نگریستم و به پیوند پدر و پسر توجه کردم. کودک به پدرش نگاه کرد و امام ادامه داد: «این هدیه شیعیان ماست، آن را باز کن.»

کودک به کیسه نگاه کرد و سر بالا کرد و به پدرش گفت: «ایا می‌شود به کیسه‌ای دست زد که مال حرام و حلال آن مخلوط است؟»

امام عسکری (ع) به احمد گفت: «خودت کیسه را باز کن تا فرزندم حلال و حرام آن را مشخص کند.»

من چشم از امام و کودک برنداشتم. احمد کیسه را باز کرد و کیسه‌هایی کوچک درآورد. هر کیسه‌ای را که درمی‌آورد، کودک نام صاحب کیسه و مقدار سکه‌ها را می‌گفت. حتی می‌گفت که سکه‌ها از چه راهی به دست آمده است و چه مقدار از آن حلال و چه مقدار، حرام است و چرا حرام است.

من مات و مبهوت بودم. کودک خیلی خوب صحبت می‌کرد. ناگهان صدای امام عسکری (ع) را شنیدم: «ای سعد... .»

 

سر بالا کردم و به امام نگاه کردم و گفتم: «بفرمایید.»

 

ـ برای چه پیش ما آمده‌ای؟

 

ماجرای پرسش‌هایم را گفتم. فرمود: «از فرزندم بپرس.»

 

با اجازه از امام، رو به کودک کردم و پرسیدم: «منافقان در دوره رسالت مکی پیامبر، اسلام را پذیرفتند. آن‌ها از ترس مسلمان شدند یا از سر شوق و رغبت؟ اگر از ترس اسلام را پذیرفتند، چرا چنین کاری کردند، در حالی که پیامبر قدرت زیادی نداشت. اگر از سر شوق مسلمان شدند، پس چرا می‌گوییم آن‌ها منافق‌اند؟»

کودک گفت: «آن‌ها از سر ترس و یا از روی رغبت، مسلمان نشدند. آنان طمع‌کار بودند و براساس پیش‌گویی‌های دین یهود و نصارا، می‌دانستند اسلام به قدرت می‌رسد. از این‌رو مسلمان شدند تا روزی به قدرت و ثروت برسند.»

کودک به همه پرسش‌هایم پاسخ داد و من از همه پاسخ‌ها، لذت بردم و هر پاسخی که می‌شنیدم، شگفت‌زده می‌شدم. آن روز بهترین روز زندگی‌ام بود. کودک از میان هدیه‌های شیعیان، تنها پارچه پیرزنی را پذیرفت. او پارچه را به پدرش داد و امام روی پارچه نماز خواند.

روزی برای خداحافظی با امام، به خانه امام رفتیم. امام پس از آن‌که صحبت‌شان تمام شد، گفت: «از این پس فرزندم را نخواهید دید، ولی به شیعیان بگویید، او آخرین امام است و نامش مهدی (عج) است.»

/ 0 نظر / 5 بازدید