وصال یار ....

وقتی قاب عکس رضا جم چشم هایت را پر می کند، صدای پای حاج آقا را می شنوی که می رود وضو بگیرد. رضا توی قاب عکس ‏می خندد. لبخند می زنی. در نظرت رضا همان پسر کوچک و پر‎¬‎شرم است که انگار می خواهد برای تو بزرگ شود. یادت می آید از ‏سال ها پیش وقتی رضا هنوز پنج ـ شش ساله بود، سه‏‎تایی رفته بودید امام زاده. ‏

حاج آقا ایستاده بود به نماز و رضا به تقلید از حاج آقا نیت کرده بود: «الله اکبر... .» و خنده ات گرفته بود وقتی بعد از قنوت یک ‏راست رفته بود سجده. بعد از نماز آمده بود سراغ تو و مُهر توی مشتش را نشانت داده بود. دلش می خواست مُهر را با خودش ‏بیاورد خانه. تو گفته بودی باید از خادم امام زاده اجازه بگیرد. رضا دویده بود طرف خادم که جلوی در امام زاده نشسته بود. نمی دانی چه پرسیده بود، اما وقتی با حاج آقا از کنارشان گذشتید، دیده بودی که اشک های خادم توی ریش های بلند و سفیدش گم ‏‏ می شود و آرام می خواند:

« تربت اعلا، مال کربلا.»

و رضا همیشه آن مُهر را همراهش داشت، حتی وقتی رفته بود جبهه. بعد از ‏این همه سال، کم کم پلک هایت سنگین می شود. حالا رضا را در هاله ای از نور می بینی... .‏

رضا دارد قنوت می خواند: «ربنا اتنا... .» بقیه اش را نمی شنوی، چون حالا یک کبوتر آمده توی اتاق و سراسیمه خودش را به ‏دیوار می کوبد. انگار این اتاق با تمام بزرگی اش برای او قفس شده. زانو هایت تکیه گاه دست هایت می شود و با گفتن یا علی می¬‏ایستی. حالا کبوتر خودش را به شیشه شکسته پنجره رسانده. آرام به سمت کبوتر می روی. خودش را به شیشه شکسته می کوبد. ‏آن قدر سراسیمه است که خودش را به دست های تو نمی سپارد. می چرخی. رضا دارد سلام می دهد: «السلام علیک... .» انگار ‏توی اتاق نیست. با خودت می گویی کاش حاج آقا شیشه شکسته را درست می کرد. دوباره به سمت پنجره می چرخی چند تا از ‏پرهای کبوتر روی زمین افتاده و گوشه شکسته شیشه پر از خون است. رضا می آید. انگار کبوتر مهیای دست های رضاست. رضا ‏آرام بدن کوچک و گرم کبوتر را توی دست هایش می گیرد. یک قطره خون از روی انگشتر عقیق رضا سُر می خورد و روی زمین ‏می چکد.‏

رضا به تو نگاه می کند. با بغض می پرسی: «رضا زخمی شده مادر!» رضا لبخند می زند و آرام می چرخد و روی سجاده اش می¬‏نشیند. یک قطره خون روی سجاده می چکد و توی بته جقه های سجاده گم می شود.‏

رضا کبوتر را به طرف تو دراز و آرامش کبوتر مرددت می کند. رضا لبخند می زند. دست هایت را به طرفش دراز می کنی. کبوتر را ‏آرام توی دست هایت رها می کند. یک قطره خون روی مُهر رضا می چکد و کلمه کربلا سرخ می شود. حالا گرمای بدن کبوتر و ‏از همه مهم تر گرمای خون سرخش را میان انگشت هایت احساس می کنی.‏

صدای زنگ توی گوشت می پیچد. آرام چشم هایت را باز می کنی. حاج آقا را تار می بینی، اما کم کم واضح می شود. حاج آقا با ‏عجله سلام نماز را می دهد و  می دود طرف حیاط و لحظه ای بعد صدای باز شدن در می آید. احساس می کنی بدنت سنگین شده. ‏نگاهت روی قاب عکس رضا می رقصد. به نظر می رسد لبخند رضا پررنگ تر شده. آرام دستت را دراز می کنی و عصا را توی ‏دستت فشار می دهی. با گفتن یا علی می ایستی و آرام به سمت پنجره حرکت می کنی. از گوشه شکسته شیشه حاج آقا را می بینی که دارد با یک نفر حرف می زند یا شاید... .‏

حاج آقا برمی گردد. به اتاق که وارد می شود توی یک دستش، ساک خاک آلود رضاست و توی مشت دیگرش یک مهر شکسته با ‏کلمه سرخ «کربلا»

/ 0 نظر / 12 بازدید