دلتنگی ظهور

 

قلم را ستایش می‏کنم، آنگاه که بی محابا برای تو جوهر می‏فشاند. می‏خواهم بر صفحه سپید کاغذ، دلتنگی‏هایم را بنگارم.

دلتنگی ما برای تو، قدمتی به درازای تاریخ غیبت دارد. در دلتنگی‏هایمان، بعثت را بهانه می‏آوریم. مگر نه آنکه ظهور، خود تجلی بعثت دیگری است؟

چکاد کوه، بی نور است. شب از دیدن تاریک‏ترین لحظات تاریخ بشر، وحشت‏زده از خواب برمی‏خیزد و روز در سیاهی اوهام شب‏پرستان، چونان ماری، در خود مچاله می‏شود.

حسرت طلوع تو، خیمه‏هایش را بر سینه‏های چاک چاک گسترده و ما همچنان چشم انتظار خورشیدی هستیم تا سپیده دم آزادی را نوید دهد.

ای کاش همچون مبعث آخرین پیامبر، جهانیان، میهمان زیباترین سفره خداوندی شوند و تو را با سبدی لبریز از میوه‏های عدالت، در خانه‏های سوخته از رنج روزگار به نظاره بنشینند.

آیا می‏شود در مبعث تو زیبایی آخرین چادر سبز امامت را بر آسمان آبی هدایت، نظاره‏گر باشیم؟

وه! چه تماشایی می‏شود در سپیده دم ظهور، خرامیدن غزال‏های عدالت در وسعت انسانیت.

/ 0 نظر / 5 بازدید