شکوفه های سال نو

لکه های تیره از برف ها بیرون زده بود و دانه های برفاب می درخشید. سلمان چشم از گل های زرد کنار جاده برداشت که آمدن بهار را نوید می داد. شیشه را پایین تر کشید تا خنکی بوزد تو. احساس شادمانی می کرد؛ احساس پرواز. وقتی خبر را شنیده بود، باور نکرده بود. آمدنش را انتظار کشیده بود، ولی برای دیدارش دل توی دل نداشت. به دور دست نگاه کرد؛ گویی خورشید روی برف ها سر گذاشته بود. زیر لب گفت: «خدایا، خدایا... .»

هر چه جلوتر می رفت، برف ها کم تر می شد. کلمه ها در ذهنش قرار نداشتند. سی صد و سیزده و او. شهری دور افتاده. شغلی کم درآمد. گل و درخت و میوه. بیش تر پدال را فشار داد. عقربه  کیلومترشمار یک باره حرکت کرد، مثل دل او.

عجب سالی شده بود. هیچ کس به یاد نداشت برف توی عربستان را. باور نکرده بود تا از صفحه  تلویزیون دیده بود. درست مثل آن سالی که برف تمام نیم کره جنوبی را پوشانده بود و چند سانتی هم برف باریده بود عربستان، اما این بار فرق می کرد. با شروع جنگ، برف هم شروع شده بود. نه یک روز، نه دو روز و سه روز. روزهای پیاپی.

جنگ خوابیده بود، اما برف نه. باریده بود. نه ده سانت و بیست سانت، قریب به یک متر، کجا، صحرای خشک ربع الخالی. درست گرم ترین نقطه  جهان. گفته بودند نشانه های قیامت است، ولی او منتظر چیز دیگری بود. انتظار پایان برف و پی گیری اخبار.

ـ سربازان امریکایی و فرانسوی توی صحرا از سرما سنگ شده اند.

ـ بمب ها منفجر نشده یخ می زنند و ناوهای جنگی در چنگال یخ ها گرفتارند.

شهرها شده بود غلغله. پس از جنگی وحشت ناک یک باره همه چیز گویی ایستاده بود. حیوانات هجوم آورده بود به شهرها و آبادی ها، اما سرما دست بردار نبود. انتظار همه را کلافه کرده بود و او را که سال ها منتظر بود بیش تر. حس می کرد یکی از همین روزها خبر مهمی خواهد شنید. یک خبر بزرگ و شنیده بود آن را. درست بعد از دعای عهد، زمانی که پنجره را بی هراس از سرما گشوده بود تا بوی گند نا و مردگی را بیرون بریزد.

اولین نفری بود که از ده کوره اش سوار ماشین شده بود و با بازگشایی جاده با چند گالن بنزین، تنها زده بود به جاده، بی هراس از بارش برفی دیگر.

پیچ رادیو را چرخاند. خش و خشی و بعد صدای دو رگه ای که خود را رییس شرطه  مکه می خواند و از مردم می خواست، تا فرو خواباندن فتنه کسی اجازه  ورود به این شهر زیارتی را ندارد. با ناراحتی خاموشش کرد و از کنار ماشین هایی که چراغ می دادند و بوق می زدند که برگردد، با شتاب گذشت. اتوبوسی بوق ممتد کشید و او توانست با مهارت از آن فاصله بگیرد. تویوتایی در آتش می سوخت و بعد صدای انفجاری آمد. راه بندان شده بود. غرش هواپیمایی و بعد دوباره صدای انفجار و شعله های آتش فوری. قرآنی را که روی داشپورت بود، برداشت و ماشین را روشن رها کرد و پایین پرید.

هوا رو به تاریکی می رفت و ماشین های سوخته در پرتو شعله ها، هول ناک به نظر می رسیدند. خمیده خمیده به راه افتاد و شروع کرد به خواندن دعای عهد: «اللهم بلّغ مولای صاحب الزمان صلوات الله عن جمیع المؤمنین.» تایر ماشینی به هوا پرتاب شد و انفجار مهیب دیگری. جنگنده ها ماشین ها را بمباران می کردند. خودش را انداخت کناره جاده و خزید زیر پلی: «اللهم اُجدد له فی هذا الیوم و فی کل یوم عهداً و عقداً و بیعه... .» چشمانش به اشک نشست. آیا فرصتی می یافت دست مولایش را ببوید.

در میان آتش و دود، سرفه کنان جلو رفت. هواپیماها گذشتند و سکوت شبانه. در پرتو آتش، سربازانی را دید که روی تپه مقابل به صف ایستاده بودند. بعد صدای نکره ای در تاریکی پیچید که تهدید می کرد: هیچ کس پیش نرود. به عربی، انگلیسی، فرانسوی و فارسی شکسته و نادرست.

ـ تیر باران شد، هر کی آمد بیش. حرمین شریفین نیست جا برای یاغی، هشدار آخرین.

چرخ بالی که چند لوله  تفنگ از آن بیرون زده بود، دور می زد و رگ بار گلوله ای پشت سرش شنیده شد. خوابید روی آسفالت های داغ و خزید زیر کامیونی که آهن پاره ای بیش نبود. رادیو جیبی اش را در آورد. موج ها را عوض کرد. خش خش و صدایی گنگ و نامفهوم. احساس کرد زمین لرزید. آهنگی خوش و پرطنین فرا می خواندش. یک لحظه نوری خیره کننده در بستر آسمان دیده بود و بعد دیگر چیزی نفهمیده بود: «من حجت خدا رو زمینم.»

پس از طلوع آفتاب که به  هوش آمده بود، فکر کرده بود خواب دیده، اما صدا هنوز توی ذهنش بود که از او خواسته بود راه بیفتد. بغض گلویش را فشرد. از زن و بچه حلالیت طلبیده و همه چیز را رها کرده بود. خش خش رادیو اعصابش را به هم می ریخت.

پرتابش کرد توی آتش. نه، دروغ نبود. نشانه ها درست بود. این را قلبش می گفت. برفی سنگین پس از سال ها جنگ و کشتار، بعد از سال ها خشک سالی و قحطی. چرخ بال پِت پِت کرد و نزدیک شد. مردی را که پشت تفنگ دوربین دار بود، به راحتی می دید. شلیک گلوله ای و ناله ای. خزید زیر کامیون و پیش رفت و پناه گرفت پشت جنازه سربازی که خون از دهانش ریخته و سرش را به آسفالت چسبانده بود. باد صدای سربازها را می آورد که لابه لای ماشین ها گشت می زدند. چشمانش را بست. نباید فرصت را از دست می داد. نگاهی به اطراف کرد. کجا پنهان شود؟ فکری کرد. فوری یونیفرم سرباز را از تنش در آورد و پوشید. پوتین ها کمی برایش تنگ بود. کلاه را گذاشت سرش و نیم خیز شد و به سربازی که نزدیک می شد، گفت که خبری نیست و به طرف او رفت، بعد همراه سربازها برگشت به سمت کامیونی که منتظر بود.

سوز سردی می وزید. سلمان سر به لوله   تفنگ گذاشته بود و مانند سربازان خسته کج و راست می شد. ماز پیچید پشت تپه و به سمتی رفت که چند نور افکن روشن بود. سلمان سربازی را دید که جلو کامیون آمد و باز ماشین به راه افتاد. از چند مانع گذشت و شتاب گرفت.

خود را به خواب زد، اما گوش تیز کرد، شاید حرف تازه ای بشنود. بعضی غر می زدند و برخی هم از کشتن مردم ناراضی بودند، این که درهای مسجدالحرام بسته است، اما شخصی را که یارانش ادعا می کنند ظهور خواهد کرد، هنوز ندیده است، ولی آن ها به هر وسیله ای خود را به مکه می رسانند تا یاری اش کند. سلمان زیر لب زمزمه کرد: «واجعلنی من انصاره و اشیاعه و الذابین عنه.» و گونه اش خیس شد.

فردا جمعه بود و روز اول سال نو. دوست داشت فریاد بزند. بغض گلویش را می فشرد. آهی کشید و به آسمان چشم دوخت. ماشین به سختی لرزید و باز همان آوا را شنیده، جیغی بلند شد و بعد فریادی و سکوت.

سپیده دمیده بود که کامیون وارد مکه شد. شهر خلوت بود با خیابان هایی ساکت. راننده میدانی را دور زد و یک راست رفت به سوی خیابانی که به مسجدالحرام منتهی می شد. ماشین که ایستاد، فرمانده از همه خواست صف بکشند و بعد با تهدید از همه خواست خود را معرفی کنند و تهدید کرد اگر نیایند سرنوشت سختی خواهند داشت و بعد هر کدام به سویی رفتند. سلمان مانده بود که به کدام طرف برود. به راه افتاد کجا؟ نمی دانست. در گرگ و میش هوا لباس های خونین سرباز را درآورد. گوشه ای به نماز ایستاد. اسلحه را برداشت. نسیم سردی می وزید و لایه ای از برف کناره های خیابان دیده می شد. سر خیابان چند سرباز ایستاده بودند و دور آتشی خود را گرم می کردند. پیچید توی کوچه باریکی که ساختمان های بلندی تا آسمان قد کشیده بود. گوشه ای ایستاد و به دیواری تکیه داد و رو به آسمان گفت: «یا اباصالح!» آیا اشتباه کرده بوده بلند گفت: «نه!» و به یاد آن روز افتاد که بعد نماز صبح، درست وقتی مشغول خواندن دعا بود، درخششی را در آسمان دیده بود. به تصور این که شهاب سنگی است به یاد آقا افتاده بود، اما درخشندگی بیش تر شده بود و همراه آن آوایی ملایم شنیده بود.

کسی که صدایش زده بود به نام، خوانده بودش که به راه اُفتد. زیر لب نالید چرا تنهایم گذاشتی؟ همه چیز در یک آن اتفاق افتاده بود. زن و بچه را رها کرده، نامه ای نوشته و لبه  تاقچه گذاشته بود؛ به همین راحتی.

هوا روشن شده بود. تابلو مغازه ها خوانده می شد. از جلو هتلی گذشت. نگران بود نتواند کاری کند یا مولایش را ببیند. یک نفر از کنارش گذشت. سر چرخاند تا شناخته نشود. کوچه  باریکی را طی کرد و پیچید توی خیابانی و با شتاب خودش را به کوچه  دیگری رساند. فکر کرد هرچه به مسجد نزدیک تر باشد، راحت تر به مقصودش خواهد رسید. در اندیشه نشانه  امام بود. گندم گون با خالی برگونه  راست. رشید و سرو قامت.

ـ سلمان؟

ایستاد. نگاهی به اطراف کرد. کسی را ندید. نگران شد. می خواست قدم تند کند که باز صدا را شنید.

ـ آقا منتظر توست، سلمان!

می خواست بپرسد کیست که جوانی را دید کنار دری ایستاده بود. قد بلند بود، با دشداشه سفیدِ بلند و تمیزی بر تن. بوی خوش عطر و گلاب می داد. لبش به تپش افتاد. جلو رفت. خیلی راحت فارسی حرف می زد.

ـ شما ایرانی هستید؟

جوان خندید، اما چیزی نگفت و اشاره کرد. دنبالش به راه افتد.

ـ شما کی هستید؟

ـ این قدر اصرار نکن، سلمان اهل بلاد فارس. دوست مولای من!

جوان از کجا اسم او را می دانست که کجایی است. همراهش به راه افتاد.

ـ مولا و آقایم کجاست؟

ـ شتاب مکن مرد. خواهد آمد.

ـ یعنی... .

ـ آقا همه جاست، سلمان. من بیش از این اجازه ندارم سخنی بگویم.

و بعد به سمت دری رفت که باز بود. خورشید تازه تابیده بود بر دیوارهای سفید. چند جوان سفیدپوش ایستاده بودند. تبسمی بر لب داشتند. سلمان قدم گذاشت داخل حیاط. احساس می کرد همه جا بهاری است. جوان دری را نشانش داد. آهسته پیش رفت. در اتاق باز بود.

ـ بفرما تو سلمان، مرد خدا.

داخل شد. کسی نبود. سلام کرد.

ـ سلام بر تو! لباس هایت را در بیاور و لباس احرام بپوش.

مردی کنار پنجره ایستاده بود. وقتی برگشت، آشنا به نظر می رسید. سیه چهره، اما خندان بود. پوتین ها را کند. انگشت شصتش کبود شده بود، ولی دردی احساس نمی کرد. مرد لباس سفیدی به او داد و بیرون رفت. سلمان لباس را بویید. عطر خوشی داشت. آن را پوشید. احساس سبکی می کرد. می خواست وسایلی که همراه داشت بردارد.

ـ نه، هیچ چیز نباید همراه داشته باشی.

سلمان کارت ها و مدارکش را گذاشت لبه  تاقچه.

ـ نیازی به کارت اعتباری نیست، سلمان!

سلمان احساس سبکی و پاکی می کرد. نور خورشید می رسید به دیوار.

ـ بفرما، آقا منتظر است.

و به دنبال جوان از در دیگر پا گذاشت به صحن مسجد. کعبه روبه رویش بود. بوی بهار را حس می کرد. افراد سفیدپوشی از هر طرف به سمت کعبه می رفتند. سلمان گام برمی داشت، اما نه روی زمین. چشمانش غرق اشک بود. صدای ترنمی شنید: «من حجت پروردگار بر زمینم، موعد منم.» و سلمان با هر قدم احساس می کرد، تمام وابستگی اش قطع می شود. جلو رفت. با دیدن امام که بر دیوار کعبه تکیه داشت، بغض چند ساله اش ترکید. پیش رفت. دست در دست لطیفش گذاشت و پیشانی بر آن. بوی گل می داد. زانو زد.

ـ بلند شو سلمان. زمان نشستن به پایان رسیده است.

او برخاست. خود را در آغوش گرمی یافت که بوی مهربانی می داد. جبرییل بال می زد و بر فراز مسجد به یاران امام خوش آمد می گفت. سلمان با شوق به چهره  خندان امام نگاه می کرد. درست به زیبایی شکوفه های سال نو بود.

/ 0 نظر / 14 بازدید