طواف ماندگار...

تنها دو روز به سفرم باقی مانده؟بود و هرچه به لحظه حرکت نزدیکترمی?شدم بر دلهره و اضطرابم افزوده?می?شد. تصور اینکه بین چند میلیون?انسان غریب مانده باشم و هیچ کس?هم نباشد که به من کمک کند دلم رامی?لرزاند. پدر انگار نگرانی را درچشمان اشک آلود من دید که از جابلند شد، به طرفم آمد و دستهایم رابین دستهای گرمش گرفت و گفت:

- تو خوشحال نیستی دخترم؟خوشحال نیستی که به چنین سفری میروی؟

شرمنده سرم را به زیر انداختم وگفتم: چرا پدر خوشحالم... مگرمی?شود به کسی بگویند قرار است?به?زیارت خانه خدا بروی و او خوشحال?نباشد. مشکل من تنهایی است.شوهرم با من نیست و من از ابهت وعظمت این سفر می?ترسم و از ناتوانی?خودم در برابر آن همه جمعیت.

پدر با مهربانی دستم را نوازش?کردوگفت: نگران نباش دخترم.پیوسته بگو یا علیم و یا خبیر. مطمئن?باش خدا از تو حمایت و دستگیری میکند. سفر حج بر تو واجب است وخدا هم از میهمانان خود که راه رانمی?شناسند و آشنایی ندارند حمایت میکند.

صورتم از اشک خیس بود. درتمام عمرم هرگز دچار چنین دلهره?ای?نشده بودم. گرچه دلهره?ای شیرین?بود.

برای آخرین خداحافظی به طرف?پدرم رفتم. بیش از همه دلم?می?خواست در این سفر او همراهم?بود. دستش را بوسیدم و گفتم: ازتنهایی می?ترسم.

پدر با مهربانی پیشانی?ام رابوسید و گفت: ذکر یا علیم و یا خبیر رافراموش مکن، خدا با توست...

با بستگان و عزیزانم، با چشمانی?اشکبار خداحافظی کردم. از پله های هواپیما که بالا رفتم قلبم بشدت?شروع به تپیدن کرد. زیرلب زمزمه?کردم: خدایا من خودم را به تومی?سپارم، یا علیم و یا خبیر....

در میقات احرام بستم و پا به?مسجدالحرام گذاشتم. نگاهم تابلندای خانه خدا پرکشید. دلم از یک?حس دلپذیر لبریز شد: خدایا از اینکه?مرا به خانه خودت دعوت کردی تو رابا همه وجودم شکر می?کنم; امامی?دانی که تنها و غریبم و در میان این?همه زائر کسی پناه و محرم من نیست?تا مرا حمایت کند. خودم را به تومی?سپارم....

اشک تمام صورتم را پوشانده?بود و جمعیت را تار می?دیدم. جمعیت?به قدری متراکم بود که احساس?می?کردم اصلا توان طواف ندارم.ابهت فضا مرا چنان تسخیر کرده بودکه سرتا پای وجودم می?لرزید. بانهایت تلاش، حجرالاسود را که نقطه?شروع طواف بود پیدا کردم; اما هرچه?خواستم از همانجا شروع کنم و به?گرد کعبه طواف کنم اصلا مقدورنبود. دلم شکست. در برابر آن سیل?عظیم جمعیت احساس ناتوانی بردلم?چنگ انداخت. سالها انتظار چنین?لحظه?ای را کشیده بودم و حالا قادرنبودم قدم از قدم بردارم. اشک مجالی?نمی?داد.

با خودم ناله کردم: خدایا من برای?طواف خانه تو آمدم و می?بینی که بااین ازدحام جمعیت قدرت حرکت?ندارم. خدایا چه کنم....

موج جمعیت از پیش رویم?می?گذشت و من قدرت پیوستن به این?موج عظیم را نداشتم. دلم بی?قراری?می?کرد و درمانده التماس می?کردم وخدا را صدا می?زدم که ناگهان دیدم?نقطه مقابل سنگ حجرالاسود بین آن?همه جمعیت، فضایی به شکل یک?استوانه باز شد و کسی در گوشم?آرام گفت: «خودت را به امام زمانت?بسپار و در این فضا با او طواف کن.»

دلم فروریخت. شوقی سراپای?وجودم را دربرگرفت. وارد آن?فضای خالی از جمعیت?شدم. دیدم?پیش رویم حضرت امام زمان ،عجل?الله?تعالی?فرجه، مشغول طواف?هستند و پشت?سر آن حضرت، سمت?چپ شخص دیگری است. من پشت?سر آن حضرت قرار گرفتم و باآرامش مشغول طواف شدم. در آن?لحظات نه تنها از آن سیل جمعیت?احساس فشار نمی?کردم که حتی?انگشت کسی هم به من نخورد. درتمام مدتی که هفت دور طواف بر گردخانه خدا می?کردم با دست?شانه?های?حضرت را نوازش می?کردم و با اوزمزمه کرده و اشک می?ریختم. ولی?چهره نورانی شان را نمی?دیدم; چراکه حضرت پشت?به من و رو به?جمعیت پیش می?رفتند و در حال?طواف بودند.

آسمان در آن لحظات در برابروسعت آرامش و سرور من کوچک وناچیز بود. اشک می?ریختم و با آن?حضرت نجوا می?کردم. طواف هفتم?که به آخر رسید; ناگهان خود رابیرون از آن فضای معطر یافتم ودیگر نه امام زمان، عجل?الله?تعالی?فرجه، را دیدم و نه?فردی که همراه آن حضرت بود....

ناله?ام بلند شد و اشکم بیش ازپیش جاری و این تاسف برایم باقی?ماند که چرا به حضرت سلام نکردم?تا صدای دلنشینش را بشنوم و پاسخ?سلامم را بگیرم...

اشک مجالم نمی?داد حرف بزنم.پدرم پیشانی ام را بوسید و گفت:زیارتت قبول دخترم. چه کردی؟

گریه امان نمی داد که حرفی بزنم.پدر بانگرانی پرسید: چرا حرف نمی زنی دخترم؟ چه کردی؟

میان گریه گفتم: طواف... طواف?کردم پدر، طوافی که هرگز از یادم?نمی?رود.

پدر گفت: دیدی گفتم که خدامیهمان خانه?اش را به حال خودوانمی?گذارد.

گفتم: پدرجان من... من طواف?خانه خدا را همراه و همقدم با امام?زمان انجام دادم...

چشمان پدر پر از اشک شد: باامام زمان؟!

- بله... او به فریادم رسید... در اوج ناامیدی بودم که کسی در گوشم?گفت: «خودت را به امام زمانت?بسپارو با او طواف کن...» من در تمام?طواف دستم بر روی شانه های مولایم بود و با او درد دل می کردم وحرف می?زدم...

پدر چشمان اشک آلودم را بوسیدو گفت: به فدای مولایی که زائران غریب را حمایت می کند و به فدای دیدگان تو که امام عصر را زیارت کرده ای...

 

/ 0 نظر / 11 بازدید