قصه ای برایم بگو ...

میگویم: امام زمان! من خانهای ندارم تا وقتی میآیی، مهمانت کنم. میروم کنار ساحل مینشینم و با انگشتم، روی شنها برایت خانهای میکشم. دریا میآید و با موجهایش، خرابش میکند. با خودم میگویم لابد دلت میخواهد خانهام را جای دیگری بسازم. بعد فکر میکنم در آسمانها بسازم تا دریا هم نتواند خرابش کند. خانهای که راهش، ابری باشد. خانهای پر از فکر باران که پنجرههایش رو به رنگینکمان باز شود. آن وقت باید نشانیام را به تو بدهم.

برای آمدن به خانهام، باید از جادههای ابری بگذری. سر راهت به درخت گردوی بزرگی میرسی که نشانیام را به حافظه برگهای سبزش سپردهام. نشانی را که پرسیدی، دست قاصدکهای توی راه را میگیری تا به خانهام برسی. راه زیادی نیست. قاصدکها حتما تو را به خانهام میرسانند. باور کن راه خانهام به اندازه بالا رفتن از یک نردبان، کوتاه است. بالای سر در چوبی خانهام، نام خدا را در دل کاشی لاجورد نوشتهام.

وقتی بیایی، میبینی در خانهام همه چیز بوی روشنی خاک را میدهند. توی حیاطش، حوض آبی است که یادگار دستهای هنرمند باران است. من آنجا تنهایم، ولی وقتی بیایی، مرا از تنهایی در میآوری. فقط باید بگویی کی میآیی تا تمام جادههای ابری را پابرهنه به پیشوازت بیایم. بعد دو تایی میرویم تابلوهای «انتظار» را از جادههای ابری میکَنیم و به جایش، نشانی «گل سرخ» را میکاریم.

میگویی منتظرم باش. من خیلی زود میآیم و این کارها را میکنیم. میگویم آن وقت شبها برایم قصه میگویی. تو میگویی: حالا باید قصه آمدنم را برای همه بگویی. من هم شروع میکنم: «یکی بود، یکی نبود...».

/ 0 نظر / 6 بازدید