داستانی از دیدار یار

نگام که بِش افتاد، گفتم: خدایا شُکرِت تو این سفر معنوی یه همسفر خوب نصیبم کردی ! رفتم کنارش نشستم ، سلام کردم، نگاشو خیلی عارفانه از پنجره اتوبوس برداشت و به من جواب داد. خیلی ازِش خوشم اومد. چیزی از عرفان کم نداشت؛ ریش بلند و حنایی، چشمان زیبا و نافذ که با سرمه به آن جلوه داده بود، موی قشنگ، دستی پُر از انگشترهای رنگارنگ از عقیق گرفته تا حدید و فیروزه و شرف الشمس و دُرّ نجف، تسبیح هم که اگه نداشت، انگار یه چیزی کم داشت. هیبتِش منو گرفت.

خیلی با ادب پرسیدم: حاج آقا شما هم پابوس حضرت تشریف می بَرین؟!

گفت: اگه لایق باشیم و حضرت طلبیده باشه، باید پیغامی برای یکی از دوستان آقا برسونم!

منو بگو که دیگه تو پوستم از شادی نمی گنجیدم، بابا! عجب سعادتی، سفر معنوی با یه خضر راه، التماس دعا!

کم کم در صحبت باز شد از اینکه: اهل کجایی و چه کار می­کنی و چی می­خونی و چرا مشهد میری و..

منِ ساده همش اطلاعات می دادم: اهل قُمم ، دانشجوام، خیلی به دین و مذهب علاقه دارم و برای ادای نذرم مشهد می رَم. از اون طرف هر چی می پرسیدیم با متانت خاصی می­گفت: بماند و فوری حرف و عوض می کرد؛ مثل آدم بزرگا که نمیشه ازِشون چیزی درآورد. خلاصه شب شد. وقت نماز که پیاده شدیم، ازَم عذرخواهی کرد و پشت رستوران رفت. من که دیگه یقین کرده بودم اون اگه خود حضرت نباشه دیگه نفر اوّلِ سیصدوسیزده نفرِ، گفتم: حتماً رفت نماز با حالِشو تو صحرا بخونه! حاج آقا التماس دعا!

سوار ماشین که شدیم دوباره شروع کردیم به صحبت ، خیلی برام صحبت کرد؛ همش از کرامات خودِش می گفت. اذکار و اوراد خاصم بلد بود. اطلاعاتش خیلی زیاد بود؛ همه عرفا را می­شناخت و به بعضیشونم اشکال می کرد! می گفت: من به یقین رسیدم همون یقینی که خدا تو قرآن می گه تا اونجا منو عبادت کنین! می گفت: دل باید ظرف محبت مولا باشه، خیلی با عمل کاری ندارن! خیلی دنبال احکام و رساله نباش!

خیلی امام زمانی بود. تا اسم حضرت می یومد اشک تو چشاش جمع می شد مثل اینکه حضرت رو خوب می شناخت.

اِنقدر قشنگ حضرت رو برام توصیف کرد که دیگه یقین داشتم با امام زمان(عج) ارتباط داره و هر وقت بخواد می­تونه خدمت حضرت برسه! من که می­ترسیدم امشب تموم بشه و من دیگه نتونم اَزِش استفاده کنم، هیچی نمی گفتم و فقط گوش می­دادم. پیش خودم افتخار می­کردم و منتظر بودم برگردم قم تا روی بَرو بَچه های دانشگارو کم کنم که همسفر یکی از اوتاد و ابدال بودم! دلتون بسوزِه! خلاصه تو این حال و هوا بودم که خوابم برد و دیگه چیزی نفهمیدم.

.....آقا آقا! نمازتون قضا نشه! تا چشمامو وا کردم، دیدم پیرمردِ صندلی روبرویی، دستشو رو شونم گذاشته و داره بیدارِم می کنه. حاجی رو از رو شونم برداشتم و سریع پریدم بیرون نماز خوندم ، البته چه نمازی! نماز لب طلایی

بگذریم، چون نفر آخر بودم، تا اومدم بالا، اتوبوس حرکت کرد، رفتم نشِسِتم. حاجی، همسفر عارف ما هنوز خواب بود. گفتم: لابد پیش از همه رفته و نمازِشو خونده! شایدم طیّ­الارض کرده، خوش به حالِش، التماس دعا!

تو همین فکرا بودم که پیرمردِ که منو از خواب بیدار کرده بود، گفت: پسرم! این رفیقت نماز نمی­خونه؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخه هر چی بیدارِش کردم، بلند نشد! گفت: به تو چه ربطی داره! بذار بخوابیم پیرمرد! فضولی نکن!

تازه دوزاریم افتاد. همفسر عارف ما بی نماز بود؛ نه دیشب نماز خوند و نه صبح. می­گفت: به یقین رسیده! با مراجع و علما خیلی بد بود...

یه دفه مثل برق پریدم؛ جیبِمو نگا کردم، خوشبختانه کیف پولِم بود. آخه دیشب خیلی اصرار داشت اگه نذری برا حضرت داری بده بهش برسونم!

به این همه سادگی خودِم خندیدم و یاد حرفای امام جماعت مسجد محلّمون افتادم که می­گفت: بچه­ها گول نخورین! مارِ خوش خط و خال زیاده! معیارتون عمل افراد باشه نه ظاهرشون! هر کی ادّعای امام زمونی داشت،قبول نکنین، آخه:

آنکه را اسرار حق آموختند

مُهر کردند و دهانش دوختند

/ 0 نظر / 5 بازدید