نامه دادن به امام زمان (عج)

قرار بود آن روز پیش امام عسکری (ع) بروم. آخر امام کسی را فرستاده بود که مرا با خبر کند، برای مأموریتی آماده شوم. به دستور امام پیش ایشان رفتم تا ببینم چه وقت باید بروم.

او بیمار بود و در بستر خوابیده بود. تا مرا دید، جوابِ سلامم را داد و به سختی در بسترش نشست. من دو زانو نشستم، و منتظر شدم تا امام بگوید که باید چکار کنم. کنار امام چند نامه بود، امام خواست خم شود و نامهها را بردارد که من جلو رفتم تا نامهها را به او بدهم. امام هم با سر تشکر کرد و نامهها را نگرفت و اشاره کرد که کنارش بنشینم. نشستم و به نامهها که در دستم بود، نگاهی کردم. امام گفت: «این نامهها را به شهر مدائن برسان. وقتی که از سفر برگردی، صدای گریه و زاری از خانهام میشنوی. آن روز که پانزده روز از سفر تو گذشته، من از دنیا میروم.»

سر به زیر گرفتم و لحظهای ساکت شدم. اشک در چشمهایم نشست و بغض راه گلویم را گرفت. یاد خاطرههای خوشی افتادم که با امام داشتم. داشتم با خودم میگفتم کاش از این ماجرا بیخبر بودم، کاش امام آدمِ دیگری را برای این مأموریت میفرستاد و من اینجا نمیآمدم، که ناگهان سؤالی به ذهنم رسید. سر بالا کردم و بدون معطلی پرسیدم: «پس از شما چه کسی امام ماست؟»
امام گفت: «همان کسی که جواب نامههایم را از تو میخواهد.»
پرسیدم: «میشود نشانهی دیگری هم بدهید؟»
امام گفت: «کسی که نماز میت را برایم به جا میآورد، راهنمای پیروان من است.»

باز پرسیدم: «اگر نشانهی دیگری... .»
امام نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت: «کسی که بداند چه چیزی در کیسه است.»
سوالهایم یکی دو تا نبود. باز خواستم بپرسم، کدام کیسه و چه چیزی در آن کیسه است، اما جرئت نکردم. اصلاً حال امام خوب نبود. پلکهایش سنگین شده بود و رنگ به چهره نداشت. با آنکه خداحافظی با امام خیلی سخت بود، اما چارهای نبود. صورت امام را بوسیدم و با چشمِ گریان به خانهام رفتم.

از سفر که برگشتم، به خانهام نرفتم. آن قدر نگران بودم که تند سمت خانهی امام عسکری (ع) رفتم. دلهرهام به اندازهای بود که در طول سفر، هر وقت که میخوابیدم، خوابهای بدی میدیدم. گوشهایم را تیز کرده بودم و کوچهها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتم. همانطور که امام گفته بود، صدای ناله را از خانهاش شنیدم. دست به دیوار گرفتم و ایستادم. چشمهایم سیاهی رفت. مثل این بود که تازه خبرِ درگذشتِ ایشان را شنیده بودم.

از دور جعفر، برادر امام را دیدم که جلوی خانه ایستاده و دست به پیشانی گرفته. مردم دورش جمع شده بودند و به او تسلیت میگفتند. با خودم گفتم بعید است او جانشین امام باشد. از کنار جعفر که رد شدم، به او تسلیت گفتم و وارد خانهی امام شدم. جعفر از من چیزی نپرسید و من به هم روی خودم نیاوردم. از جعفر دور نشده بودم که صدای خادم امام را شنیدم که به جعفر گفت: «بیا و نمازِ میت را بخوان.»

جعفر نگاهی به اطرافش کرد و دنبال خادم رفت. انگار توقع نداشت کسی به او بگوید که نماز را بخواند. وارد اتاق که شد، صدای نالهی مردم بلند شد. من هم خودم را برای خواندن نماز آماده کردم، اما بیشتر منتظر بودم ببینم چه اتفاقی خواهد افتاد. آخر بعید میدانستم جعفر همان کسی باشد که امام به من گفته بود. جعفر از میان مردم گذشت و مقابل جنازه ایستاد. تا خواست تکبیر بگوید، کودکی گندمگون و خوشسیما، عبای او را گرفت و گفت: «من باید نماز بخوانم. من از تو شایستهترم.»
من نیمرخ جعفر را میدیدم. رنگش که پرید، خوب پیدا بود. برای چند لحظه به کودک خیره شد. حرفی نزد. کودک هم چیزی نگفت. سپس جعفر رو به جمعیت کرد که با تعجب آنها را نگاه میکردند. من از همه به جعفر و آن کودک، نزدیکتر بودم. جعفر ناچار شد که برود. معلوم بود که نمیخواهد برود. آن کودک روبهروی جنازهی امام ایستاد و من نشانهی اول را شناختم. بعد از آنکه امام را کنار پدرش دفن کردند، من به خانهی امام آمدم و زیر سایهی درختی نشستم. صدای شیههی اسب پیچید. سر برگرداندم، دیدم چند مرد جلو در ایستادند و اجازه میخواهند که وارد شوند. عرب نبودند. از چهرهشان میشد فهمید. با این وجود خیلی خوب میتوانستند به زبان ما حرف بزنند. خادمی پیش آنها رفت. فاصلهام زیاد بود و نمیفهمیدم چه میگویند. بلند شدم و تا نزدیکیهای آنها رفتم.

شنیدم که یکی از آنها گفت: «ما از ایران آمدیم.»
خادم گفت: «خوش آمدید، از کدام شهر؟»
ـ «از قم آمدیم.»
از قم آمده بودند. این خیلی خوشحالی داشت. آنها میتوانستند مرا با مولایم آشنا کنند. خواستم خدمتی به آنها بکنم، افسارِ اسبشان را گرفتم و بردم که سیرابشان کنم. هنوز قمیها به اتاق نرفته بودند که برایشان شربتی خنک بردم. سرِ صحبت را خواستم باز کنم که یکی از آنها صدای نالهای را شنید که از اتاقی به گوش رسید. گفت: «چه خبر است؟»
خادم گفت: «امروز امام از دنیا رفتند.»
من گفتم: «ما الان از سر مزار ایشان برگشتیم.»
قمیها به هم نگاه کردند. یکی از آنها بر سرش زد و آرام گفت: «کاش زودتر میرسیدیم.»
دیگری دست جلو صورتش گرفت و سر تکان داد. پیرترین آنها، به کنج دیوار پناه برد و بیصدا اشک ریخت. من که لبهای خشکیده و لباسهای خاکی و ماتم آنها را دیدم، به خادم گفتم: «کاش الان نمیگفتی.»
خادم آهسته گفت: «بالاخره که باید میفهمیدند. چارهای نبود.»
خادم راست میگفت، اما دوست داشتم اول نفسی تازه کنند، آن وقت از این داغِ بزرگ با خبرشان میکردیم. جلو رفتم و دست به شانهی یکی از آنها گذاشتم و از خواستِ خدا برایشان گفتم. یکیشان پرسید: «جانشین ایشان معرفی شدند؟»

تا آن لحظه که او از جانشین امام پرسید، آدمهای زیادی دور مسافران قمی جمع شدند. صدایی از بین جمع شنیده شد: «جانشین امام، جعفر است.»
به تک تکِ آدمهایی که دورمان بودند، نگاه کردم. میخواستم ببینم این چه کسی بود. دوست داشتم بدانم او خبر دارد یا همین جوری حرفی زده. قمیها پرسیدند: «ایشان الان کجا هستند؟»
خادم به آنها اتاقی را نشان داد و قمیها از بین مردم گذشتند و تند سمت اتاق رفتند. من هم با جامهای شربت دنبالشان رفتم. قمیها که دو زانو روبهروی جعفر نشستند، من تازه جلو در رسیده بودم. گوش تیز کردم. داشتند از حال و احوال جعفر میپرسیدند. جعفر هم با مسافرها صحبت کرد و از راهها پرسید و اینکه چه روزی راه افتادند.
یکی از قمیها گفت: «با عرض ادب، ما چند نامه داریم که باید تقدیم کنیم.»
جعفر سر تکان داد و گفت: «به خادمها بدهید.»
ـ «این نامهها را چند نفر نوشتهاند.»
ـ «کیسهی طلایی هم همراه ماست.»
قمی دیگری گفت: «باید ما را ببخشید که چنین وقتی مزاحم شدیم، اما ما مشتاق هستیم بشنویم که این نامهها را چه کسانی نوشتهاند و چند سکه در کیسه است.»
جعفر تا این را شنید، اخم کرد و به قمیها خیره شد. بعد بلند شد. صورتش از شدت خشم، سرخ شده بود. او داد زد: «مرا اشتباه گرفتید. من پیشگو نیستم.»
مسافرها بلند شدند. جعفر به آنها نزدیک شد و گفت: «فهمیدید.»
جعفر که از اتاق بیرون آمد، مرا دید. با عصبانیت نگاهم کرد، اما حرف نزد و دور شد. تو اتاق نرفتم. حدس میزدم مسافرهای ایرانی حالِ خوبی ندارند. مانده بودم با جامهای شربت چکار کنم که صدای زمزمهی قمیها را شنیدم. خیلی آرام حرف میزدند و نتوانستم بفهمم چه میگویند. از اتاق که بیرون آمدند، به حیاط رفتند و افسار اسبهایشان را گرفتند و از خانهی امام رفتند.

من ماندم و انتظاری که انگار قرار نبود، به سر برسد. دو نشانهی امامت مانده بود که اتفاق نیفتاده بود و بیصبرانه منتظر بودم. باز رفتم و زیر سایهی درخت نشستم. این بار سر روی زانویم گذاشتم و فکر کردم. فکر کردم به آخرین لحظهای که امام عسکری (ع) را دیدم و از نشانهها مرا با خبر کرد.
ـ «کجا رفتند؟ آهای کسی نمیداند مسافران ایرانی کجا رفتند؟»
سر بلند کردم. خادمی بود که وسط حیاط ایستاده بود و از هر کس سراغ قمیها را میگرفت. من دستم را طرفش گرفتم و گفتم: «رفتند.»
ـ «کجا؟»
بلند شدم و سمت او رفتم: «از کجا بدانم؟ اما میدانم تازه رفتند.»
خادم سوار اسب شد و داشت دور میشد که صدایش کردم و پرسیدم: «مگر چه شده؟»
خادم گفت: «حالا بگذار پیدایشان کنم.»
تا وسط کوچه، بی آنکه بخواهم، او را بدرقه کردم و همان جا ایستادم و باز از نو منتظر ماندم. چند ساعتی گذشت تا خادم توانست مسافرها را پیدا کند و با آنها برگردد. من خوشحال بودم و با آنها خیلی گرم گرفتم. پیش خادم هم رفتم و از او پرسیدم: «خُب بگو چه خبر شده؟»
ـ «بیا دنبال ما، خودت میفهمی.»
خادم جلوتر رفت و قمیها پشت سر او راه افتادند. جعفر سر راه ما بود. تا از کنارش گذشتیم، رویش را برگرداند. وارد سرایی شدیم. همان کودک را دیدم که عبای جعفر را گرفت و نگذاشت او نماز بخواند. تعجب کردم. همه به او سلام کردیم و او هم جواب ما را داد. لباس سبزِ خوشرنگی پوشیده بود. هر کدام از قمیها، درگذشتِ امام را به او تسلیت گفتند و دیگر حرفی نزدند. کودک که با سکوت مهمانهایش روبهرو شد، خودش سر حرف را باز کرد: «نام نویسندههای نامه را میخواهید بدانید؟»
مسافرها به هم نگاه کردند و گفتند: «بله.»
کودک گفت: «و میخواهید بدانید چقدر سکه در کیسه دارید؟»
ـ «بله.»
ـ «همینطور است.»
کودک تکتکِ نویسندهی نامهها را و مقدار سکهی طلا را گفت. قمیها مات ماندند. یکی از آنها به سجده افتاد و خدا را شکر کرد. همسفران او هم سجده کردند و خدا را شکر کردند که توانستند امام خود را بشناسند. مسافرها نامهها و کیسهی طلا را مقابل امام گذاشت. کودک به من نگاه کرد. من سر به زیر گرفتم. کودک صدایم کرد و گفت: «بفرمایید بیایید جلو بنشینید.»
من به حرفش گوش کردم و کنار یکی از مسافرها نشستم. کودک گفت: «جواب نامهها را که آوردید؟»
به جای آنکه جواب کودک را بدهم، سجده کردم و خدا را شکر کردم که توانستم پی به نشانههای امامت ببرم. سر از سجده که برداشتم، چهرهی شاد کودک را دیدم.
گفتم: «بله. جوابها را آوردم.»
/ 0 نظر / 12 بازدید