این فرج القریب

بسیارند مردان و زنانی که در میانه درد و رنج و ابتلا، آنگاه که احساس می کردند دیگر روزنه امیدی نیست دست نیاز و توسل به سوی ائمه معصومین، علیهم السلام، دراز کرده اند و نیاز خود را برآورده اند. آثار مکتوب مانده از بزرگان نیز از قول آن برگزیدگان الهی راه های متعددی را برای عرض حاجات و برآورده شدن خواسته های بندگان فراروی آنان قرار داده اند.آنچه پیش روی شماست حکایت یکی از کسانی است که با توسل به ائمه معصومین، علیهم السلام، و به لطف حضرت صاحب الامر7 از رنج و گرفتاری نجات یافته است.

شب پنجم محرم سال 1418 ق. ساعت یازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشی را برداشت، گفت: شما را از مسجد آیةاللّه انگجی می خواهند، گوشی را برداشتم، از ستاد نیمه شعبان آن مسجد مبارک فرمودند، حاج آقا امسال برای نیمه شعبان ما را فراموش نکنید، عرض کردم: خیلی کار دارم و نمی رسم و نمی دانم چه بنویسم چون بحمداللّه و المنّه، نسبت به ساحت مقدس حضرت مهدی، عجّل اللَّه تعالی فرجه، همه چیز را به طور کامل نوشته اند و سلیقه بنده نوشتن مطلبی نو است که تکرار نوشته های گذشته نباشد. تا فردای آن شب فکر می کردم برای این عزیزان چه چیزی تقدیم کنم. فردا جهت استراحت ساعتی خوابیدم. در خواب به من گفتند قضیه، ابن صالحان، را برای آنها بنویس. من بسیار خوشحال شدم زیرا صلاة فرجِ قضیه منصوربن صالحان را گنجی از گنج های حضرت حق متعال و حضرت مهدی،علیه السلام، می دانم و لذا تصمیم گرفتم همان قضیه را تقدیم حضور عزیزان کنم.

این حکایت و معجزه را شیخ ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم طبری در کتاب دلائل الامامه خود نقل می فرماید1. مرحوم علامه مجلسی،رضوان الله تعالی علیه، هم در دو جای کتاب بحارالانوار از دلائل الامامه نقل فرموده اند2 و مرحوم آقا شیخ محمودعراقی در کتاب دارالسلام خود در باب معجزات حضرت مهدی معجزه چهل و چهارم نقل نموده است3. همینطورمرحوم آقای حاج شیخ علی اکبر نهاوندی در کتاب العقبری نقل فرموده است.4

اینک نقل داستان، به ترجمه از کتاب شریف و گرانقدر دلائل الامامه »شیخ ابی جعفر طبری«:

حکایت کرد مرا »ابوجعفر محمدبن هارون بن موسی تلّعکبری« که گفت، خبر داد مرا »ابوالحسین بن ابی البغل کاتب« که کاری را از جانب »ابی منصوربن صالحان« بر عهده گرفتم، تصادفاً بین من و او جریاناتی پیش آمد که موجب شد خود را از او پنهان کنم او مرا سخت ترسانیده، به جستجوی من برآمد. من هم از او پنهان و ترسان بودم تا پس از مدتی عزم کردم و پنهان به مقابر قریش و مرقد منور حضرت موسی کاظم ،علیه السلام، رفته شب جمعه ای را در آنجا به عبادت و شب زنده داری و دعا و مسألت بگذرانم، شاید خداوند فرجی عنایت فرماید.

تصادفاً شبی سخت طوفانی و باد و باران بود از ابن جعفر متصدی آن حرم شریف تقاضا نمودم درها را بسته و آن مکان مقدس را خلوت نگاه دارد تا به دلخواه خود به دعا و مسألت از درگاه باری تعالی مشغول باشم و آنان که از ایشان ایمن نبوده و از دیدنشان ترسانم بر من داخل نشوند و او چنین نموده، درها را قفل کرد و شب به نیمه کشید اتفاقاً باد و باران هم مانع از رفت و آمد مردم گشت و من با دل آسودگی مشغول دعا و زیارت و نماز بودم در این هنگام ناگهان صدای پایی را از سمت مولای خود موسی بن جعفر، علیهماالسلام، شنیدم دیدم مردی زیارت می کند و سلام بر آدم و پیامبران اولوالعزم فرمود بعد ائمه را یک یک را نام برد تا به صاحب الزمان، علیه السلام، رسید و ایشان را ذکر نفرمود. من از این سلام تعجب نمودم. پیش خود چنین گمان کردم که شاید فراموش کرده یا عارف به آن امام نیست. یا این خود مذهبی برای این مرد است. چون از زیارت فارغ گشت دو رکعت نماز گزارد سپس رو به مرقد شریف حضرت ابی جعفر جواد،علیه السلام، نمود. مثل همان زیارت و سلام را انجام داده و دو رکعت نماز به جا آورد و من از آن جهت که او را نمی شناختم ترسان بودم. او را جوانی کامل در جوانی و مردانگی دیدم که جامه سپیدی در بر و عمامه ای بر سر که آخر آن را به زیر چانه انداخته بر دوش مبارک عبایی افکنده بود. بعد از اعمالش فرمود: »ای اباالحسین ابن ابی البغل کجایی از دعا و فرج؟« گفتمش: ای سید و آقای من! آن کدام است؟ فرمود:

دو رکعت نماز می گزاری و بعد از آن می گویی:

یا مَن اَظهَرَ الجَمیلَ وَ سَتَرَ القَبیحَ یا مَن لَم یُؤاخِذ بِالجَریرَةِ وَ لَم یَهتِکِ السَّترَ یا عَظیمَ المَنِّ یا کَریمَ الصَّفحِ یا حَسَنَ التَّجاوُزِ یا واسِعَ المَغفِرَةِ یا باسِطَ الیَدَینِ بِالرَّحمَةِ یا مُنتَهی کُلِّ نَجوی یا غایَةَ کُلِّ شَکوی یا عَونَ کُلِّ مُستَعینِ، یا مُبتَدَءَ بِالنِّعَمِ قَبلَ اِستِحقاقِها یا رَبَّاهُ - ده مرتبه - یا سَیِّداهُ - ده مرتبه - یا مَولاهُ - ده مرتبه - یا غایَةَ غایَتاهُ - ده مرتبه - یا مُنتَهی رَغبَتاهُ - ده مرتبه - أَسأَلُکَ بِحَقِّ هذِهِ الاَسماءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرینَ عَلَیهِمُ السَّلامُ إلاَّ ما کَشَفتَ کَربی وَ نَفَّستَ هَمّی وَ فَرَّجتَ غَمّی وَ أَصلَحتَ حالی.

و دعا کن بعد از این هرچه خواستی و طلب کن حاجت خود را. آنگاه می گذاری گونه راست خود را بر زمین می گویی در سجده خود صد مرتبه:

یا مُحَمَّدُ یا عَلی یا عَلیُّ یا مُحَمَّدُ اِکفِیانی فَاِنَّکُما کافِیایَ وَ انصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرای.

سپس می گذاری گونه چپ خود را بر زمین و می گویی صد مرتبه، »اَدرِکنی« و زیاد آن را تکرار می کنی و می گویی: »اَلغَوثَ اَلغَوثَ« و تکرار می کنی تا نفس تمام شود و سر از سجده بر می داری پس بدرستی که خدای تعالی به کرم خود برمی آورد حاجت تو را ان شاءاللّه.

به هنگامی که به نماز و دعا مشغول بودم او بیرون رفت و بعد از فراغ از نماز نزد ابن جعفر رفتم تا از او حال این مرد را جویا شوم که چگونه داخل شد؟ دیدم درها بسته و قفل است. شگفت زده گفتم شاید دری دیگر باشد که من از آن بی اطلاعم. »ابن جعفر قیم« را صدا زدم و او از اطاق چراغخانه (اطاقی که در آنجا روغن به چراغ های روضه مبارکه می ریختند) بیرون آمد. سؤال از آن مرد و چگونگی داخل شدنش نمودم. گفت همان طور که می بینی درها بسته (است)و من هنوز باز نکرده ام. حکایت و قصه خود را به او گفتم. گفت: این شخص همانا مولا و سید ما صاحب الزمان ،علیه السلام، است، من به هنگام خلوت روضه مطهره مکرر او را مشاهده و زیارت نموده ام من بر فوت سعادت از دست رفته بسیار متأسف گشتم. صبح هنگام به گاه طلوع فجر خارج شده به سوی کرخ و مخفیگاه خود بازگشتم روز بالا نیامده بود که اصحاب و یاران »ابن صالحان« در جستجوی من برآمده و ملاقات مرا طالب و از دوستانم جویای من بودند و با آنان امان نامه ای از وزیر بوده که در آن به هر لطف و مرحمتی وعده بود. بإ؛>OO g دوستی از دوستان مورد وثوق و اطمینان به حضور او رفتم. از جای برخاسته مرا در بر گرفت با رفتاری مهرآمیز که از او نه چنین دیده بودم و نه انتظارش را داشتم مرا گفت: تنگی کار تو بدان جا کشید تا شکایت مرا به صاحب الزمان،علیه السلام، نمودی؟ گفتم: دعایی و مسألتی بود. وای بر تو، دیشب که شب جمعه بود مولای خود صاحب الزمان،علیه السلام، را در خواب زیارت نمودم، مرا امر فرمود که با تو به نیکی رفتار نمایم و با من چنان قهر و درشتی اظهار داشت که بر خود ترسیدم. ابوالحسن ابن ابی البغل گفت: گفتم: لااله الاالله، شهادت می دهم که آنان حق اند و منتهای حق اند، من خود مولای خود را در بیداری دیدم و با من چنین و چنان فرمود و آنچه را که در حرم و مشهد مبارک موسی بن جعفر امام کاظم،علیه السلام، دیده بودم برای او باز گفتم، پس بسیار شگفت زده شد و با من رفتارهای بسیار نیکو و ارزنده و بزرگ به جای آورد و به آرزوهایی که انتظار و گمانش را نمی بردم به برکت مولای ما صاحب الزمان، علیه السلام، رسیدم.

ترجمه این قصه و صلوة فرج هم همان طور که اشاره نمودیم در کتاب العبقری الحسان و دارالسلام مرحوم عراقی هست امّا در کتاب هر دو یک سطر از دعا ساقط شده است و برای تصحیح آن شایسته است عزیزان به بحارالانوار یا خود دلائل الامامه رجوع نمایند.

مرحوم »فاضل عراقی« بعد از نقل داستان می فرماید، مؤلف می گوید:

ذکر این خبر مناسب فصل سابق بود و ذکر این شخص در زمره کسانی که شرفیاب خدمت آن بزرگوار شده اند انسب می نمود و سبب ذکر این در فصل معجزات - به علاوه آنکه در بحارالانوار هم در این باب ذکر نموده - آن است که جهت معجزه را در آن اقوی دیدم؛ زیرا که از این عمل آثار غریبه مشاهده کردم.

اول وقتی که به این نعمت رسیدم آن بود که در سال هزار و دویست و شصت و شش با امام جمعه تبریز که »حاج میرزا باقربن میرزا احمد تبریزی«، طاب ثراهما، بود در همین بلده که دارالخلافه تهران است در خانه »آقا مهدی ملک التجار تبریزی« که فیمابین مسجد شاه و مسجد جمعه واقع شده و از ورثه »میرزا موسی« برادر »حاج میرزا مسیح«، طاب ثراه، به او منتقل گردید و الان در تصرف پسرش »حاجی محمد کاظم ملک التجار« است منزل داشتیم و حقیر بر ایشان مهمان بودم لکن چون او مأذون به مراجعت به تبریز از جانب شاه نبود حقیر را هم سبب انسی که مانع از مراجعت به وطن بود و بدون تهیه هم چون عزم توقف نبود بیرون آمده بودم و امام جمعه هم به این ملاحظه که بر ایشان مهمانم و مخارج و مأکول و مشروب با ایشان است و غافل از آنکه مصادف دیگر هم هست بود و خود هم چون انسی با اهل نبود و متمکن از قرض گرفتن نبودم لهذا از برای بعض مصارف مثل پول حمام و غیر آن بسیار در شدت بودم. اتفاقاً روزی در میان تالار حیاط با امام جمعه نشسته بودم از برای استراحت و نماز برخاسته به غرفه ای که در بالای شاه نشین تالار واقع است بالا رفته مشغول اداء فریضه ظهرین شدم بعد از نماز در طاقچه غرفه کتابی دیدم برداشته گشودم کتاب چاپی ترجمه مجلد سیزدهم بحار بود در احوالات حضرت حجت، عجّل اللَّه تعالی فرجه، چون نظر کردم، همین خبر در باب معجزات آن سرور جلوه گر آمد با خود گفتم که با این حالت و شدت این عمل را تجربه نمایم برخاسته نماز و دعا و سجده را به جا آورده فرج را خواسته از غرفه به زیر آمده در تالار نزد امام جمعه بنشستم ناگاه مردی از در درآمده رقعه ای به دست امام جمعه داد و دستمال سفیدی در نزد او نهاد. چون رقعه را خواند آنرا با دستمال به من داد و گفت این مال تو است، چون ملاحظه کردم دیدم که آقای »علی اصغر تاجر تبریزی« که در سرای امیر اطلاق تجارت داشت بیست تومان پول که دویست ریال بود در دستمال گذاشته و در رقعه به امام جمعه نوشته که این را به فلان دهید. چون خوب تأمل کردم، دیدم که از زمان فراغ از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال، زیاده بر آنکه کسی از سرای امیر بیست تومان بشمارد و رقعه بنویسد و به آن مکان روانه دارد وقت نگذشته بود چون این دیدم تعجب کردم. سبحان اللّه گویان خندیدم. امام جمعه سبب تعجب پرسیده واقعه را به او نقل کردم، گفت سبحان اللّه من هم برای فرج خود این کار کنم. گفتم: پس بزودی برخیز و به جا آور. او هم برخاست و به همان غرفه رفته نماز ظهرین ادا کرده بعد از آن عمل مذکور را به جا آورد. زمانی نگذشت که امیر را که سبب احضار او به تهران شده بود ذلیل و معزول نمودند و به کاشان فرستادند و شاه عذر خواه آمد امام جمعه را با احترام به تبریز برگردانید.

بعد از آن حقیر این عمل را ذخیره کرده در مظان شدت و حاجت به کار برده آثار سریعه غریبه مشاهده می نمودم حتی آنکه یک سال در نجف اشرف ناخوشی وبا شدت کرد و مردم را بکشت و خلق را مضطرب نمود. حقیر چون این بدیدم از دروازه کوچک بیرون رفته در خارج دروازه در مکانی تنها این عمل را به جا آورده، رفع وبا را از خدا خواسته و بدون اطلاع دیگران برگشتم و فردای آن روز از ارتفاع وبا خبر دادم آشنایان گفتند: از کجا می گویی؟ گفتم: سبب نگویم لکن تحقیق کنید اگر از دیشب و بعد کسی مبتلا شده باشد راست است . گفتند: فلان و فلان امشب مبتلا شده اند. گفتم: نباید چنین باشد بلکه باید از پیش ظهر دیروز و قبل از آن بوده باشد چون تحقیق نمودند چنان بود و دیگر بعد از آن دیده نشد ناخوشی در آن سال و مردم آسوده شدند و سبب را ندانستند و مکرر اتفاق افتاده که برادران را در شدت دیدم و به این عمل واداشته و بزودی فرج رسیده حتی آنکه یک روز در منزل بعضی برادران بودم بر شدت امرش مطلع شده این عمل را به او تعلیم نموده به منزل آمدم بعد از قلیل زمانی آواز در را شنیدم دیدم همان مرد است می گوید از برکت دعای فرج از برای من فرجی شد و پولی رسید تو را هم هر قدر در کار است بدهم. گفتم: مرا از برکت این عمل حاجتی نباشد لکن بگو امر تو چگونه شد. گفت: من بعد از رفتن تو به حرم امیرالمؤمنین، علیه السلام، رفتم و این عمل را به جا آوردم چون بیرون آمدم در میان ایوان مطهر کسی آمد و به قدر حاجت در دست من نهاد و برفت. و بالجمله حقیر از این عمل آثار سریعه دیده ام لکن در غیر مقام حاجت و اضطرار به کسی نداده و به کار نبرده ام زیرا که تسمیه آن بزرگوار این را به دعای فرج اشاره به این دارد که در وقت ضیق و شدت اثر نماید والله العالم.

و اما خود این ناچیز به قدری الطاف و عنایات از این نماز مبارک و دعای شریفه دیده ام که واقعاً و از صمیم دل آن را گنجی از گنج های الهی می دانم و اگر همه آنها را یک به یک بشمارم کتاب مستقلی می شود نه جزوه ای. البته معلوم است که این نماز و هر دعا که نام فرج بر آن نهاده شده است باید به هنگامی خوانده شود که انتظار فرج جز از خداوند نبوده و آدمی قطع امید از همه جا و همه کس کرده، در کمال انقطاع متوجه پروردگار گردد شایسته است که در موارد حاجت اکتفا به یک مرتبه خواندن نکند. بدون ناامیدی دو مرتبه و سه مرتبه هم خوانده شود، خداوند گشایش عنایت می فرماید.

نفس دعا و سؤال و طلب حوائج از خداوند خود عبادت خالصی است و اگر ریا و شبهه ای در آن باشد دعای خداوند نیست. بنابراین محال است خداوند متعال عبادت خالص را رد کند. اگر مصلحت عبد باشد به سرعت عجیبی عنایت می فرماید و گهگاه با تأخیر به تفاوت زمان و اگر صلاح نباشد عقل حکم می کند که خداوند جزای آن عبادت خالص را در آخرت جبران و حاجت بنده را روا فرماید.

پی نوشتها

 برگرفته از: صبح وصال (ویژه نامه نیمه شعبان 1418 ق.) مسجد آیةالله انگجی تبریز.

1. طبری، شیخ ابوجعفر محمدبن جریر رستم، دلائل الامامه، صص 3-4، چاپ نجف.

2. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 51، ص303، به نقل از کتاب النجوم، ج95، ص20، ج

33 به نقل از اصل دلائل الامامه.

3. عراقی، شیخ محمود، دارالسلام، ص192، چاپ اسلامیه.

4. العبقری الحسان، ج2، الیاقوت الاحمر، نهاوندی، شیخ علی اکبر، ص173.

/ 0 نظر / 13 بازدید