مهمان مسجد سهله

گفت: «توی تاریکی؟»

گفتم: «مگر تاریکی چه عیبی دارد؟ تازه توی تاریکی که انسان بهتر با خدا خلوت می کند و مرادش را صدا می زند!»

باران بی محابا نخ های نقره ای اش را به تن زمین می دوخت. صدای شُرشُر ناودان های سفالی، آهنگ دل نشینی به گوش کوچه های خلوت می ریخت. توی کوچه کسی نبود. بوی خام کاه گِل، حالتی خاص به آدم می داد. گویی دل را از هوای تازه پر می کرد.

دوباره توی گوشم چیزی گفت. عبایم را بیش تر به خودم پیچیدم و کلاهم را تا بیخ گوش هایم کشیدم. دست بردار نبود. او که بود؟ خیالاتی شده بودم. بغض خشکی در گلو داشتم. انگار او می گفت توی این باران و رعد و برق خوف ناک، از خانه بیرون زده ای که چه؟ امشب نشد یک شب دیگر، تو معذوری محمود!

با وسوسه به خودم گفتم: «عجب فکری! راستی نکند امشب شب موعود نباشد!» بعد خودم را دلداری دادم که: «خُب شاید هم نباشد.» و انگار او با پوزخند و استقبال، توی گوشم نجوا کرد که: «بله، شاید هم نباشد! مگر از این همه مؤمنی که چهل شب چهارشنبه را توی مسجد سهله بیتوته کردند، همه شان به دیدار مراد رسیدند؟»

گفتم:«نه... همه شان که نه... تک و توکی... آن هم از صالحان و عالمان خاص.»

حس کردم خندید. قهقهه زد و سیاهی دندان های نامرتبش را نشانم داد. دلم ترش کرد و به هم پیچید. می خواستم عق بزنم. دوباره لعنتش کردم و بعد یک ریز صلوات فرستادم و گفتم: «خدایا دوباره وسوسه!»

پاهایم تا بالای چکمه، خیس و گِل آلود بود. باران های پاییزی یک ریز نجف و کوفه، نه بند می آمد، نه امان می داد. به همین خاطر، مردم همان اول شبی، به خانه های خود چپیده بودند و توی کوچه های کوفه، پرنده هم پر نمی زد. آسمان عزنبه، دایم فکرم را به هم می ریخت. دیگر فاصله زیادی با مسجد نداشتم. درخت ها، اما معلوم بود شاد هستند. از دست های باز و خیس و لطیف شان پیدا بود. بوی خوبی از تنشان می ریخت و در فضا پهن می شد، بویی که به آدم حس خوبی می داد. اگر چه در دل من اضطرابی کم جان بود و کم کم داشت زیاد می شد.

او ناگهان گفت: «اگر امشب آخرین شب توست محمود، پس چرا دمغی؟ چرا دلت پر از وسوسه و بی حالی و بی رغبتی است! چرا شاد نیستی؟»

دیواره  دلم تکان خورد. غصه خوردم و گفتم: «این دیگر حرف او نیست. حرف دل خودم است، حرفی است که شاید خدا به دلم انداخته.»

در خود مچاله شدم. خواسته ای در وجودم پر رنگ شد. خواستم برگردم. امشب آخرین شب چهارشنبه بود، اما مثل همه شب چهارشنبه های پیش، آرامشی نداشتم.

ایستادم. دیوار مسجد بزرگ سهله از دور نمایان بود. حالا درست سر دو راهی بودم. یک راه به پیش و کمی بیتوته در مسجد سهله و سپس در مسجد کوفه و یک راه به پس، یعنی بازگشت به نجف، آن هم در زیر باران و با پای پیاده! چه باید می کردم؟ نمی دانم. فقط چند باری زبانم را به ذکر چرخاندم و بغضی خشکیده از سینه ام بالا آمد.

او گفت: «برگرد مرد سبزی فروش! هنوز نیت تو خالی از اخلاص است! هنوز هم بر شانه هایت، بارهایی سنگینی می کنند! باید بیفکنی شان. چه می شود، یک شب چهارشنبه  دیگر؟ حالا وقت زیاد است مرا!»

آهسته گفتم: «یعنی... وقت زیاد است؟»

باران انگشت هایش را فوری روی صورتم کشید. به پناه ساباطی خزیدم. تنها سوسوی بی رمق چراغی که از پنجره ای بر بالای ساباط بیرون می خزید، محیط را روشن کرده بود.

سرک کشیدم و به مسجد نگاه کردم. نگاهم لرزید. در آن سیاهی و هم انگیز، نور عجیبی داشت. انگار با زبان بی زبانی مرا به سوی خود می کشاند. زبانم ناخودآگاه چرخید و دوباره و برای چندمین بار لعنش کردم. شیطان را می گویم، همان که دایم وسوسه ام می کرد. به دلم برات شد راه بیفتم. برای رفتن، بال تازه ای در آوردم و پاهای کرخت شده ام، قوت گرفت و تند شد. در دلم صدایی پیچید: «حالا وقت رفتن است؟ توی این وانفسای بارش بی امان باران و تاریکی و تشویش؟»

همه  آن 39 شب را به عشق دیدار، به هر دو مسجد کوفه و سهله رفته بودم، اما همه اش از روی وظیفه بود و یک امشب را باید به آن 39 شب می افزودم. اگر فاصله می افتد، همه اش هدر می رفت. راستی به این نکته نیندیشیده بودم. مثل تسبیحی بود که چهل تا مهره داشت و آخرین مهره باید به مهره های دیگر می چسبید. اگر فاصله می افتاد، من به ناچار باید همه اعمالم را از سر می گرفتم. چه وسوسه  عجیبی به دلم انداخت شیطان رجیم!

گفتم: «خدایا به پاکی مادر مولایم، حضرت نرگس خاتون(س)، شر شیطان را به خودش برگردان!»

آرام شدم. مثل قویی شدم که رها در آسمانی باران ریز بود، در جست وجوی دریا.

به مسجد رسیدم، بی آن که در دلم ذره ای خوف از تاریکی شب و باران و تنهایی باشد. در مسجد باز بود. گفتم: «خدا کند که کسی در آن جا باشد.»، ولی بیش تر آرزو کردم که خود او را هم به زودی ببینم و به خواسته ام برسم. با گرفتگی و موجی که در صدایم افتاد، گفتم: «اگر نشد، به وظیفه ام... .»

گریه کردم. از حیاط بزرگ مسجد گذشتم و وارد شبستان شدم. تنها نور ضعیفی در آن پخش بود. چشم گرداندم. کسی در مسجد دیده نمی شد. به خودم قوت قلب دادم که نباید بترسم، حتماً پیدایش می شود. جلوتر که رفتم نگاهم به طرف مقام کشیده شد. آن جا روشن تر از بقیه جاها بود. مقام، جای مقدسی بود که از بهترین نقطه های مسجد به شمار می آمد. حتماً خادم با تک چراغی آن جا را روشن نگه داشته بود. بهترین جا برای اعمالم بود. کلاه از سر برداشتم. خودم را در زیر عبا آزاد کردم و آن را از روی شانه هایم کنار زدم. به کسی برخوردم. تنم از نور اطمینان پر شد. مسجد یک زائر داشت. مردی بود روحانی که جلوی مقام نماز می خواند. صدای ذکرش بلند بود و آهنگ دل پذیری در فضای مسجد می پراکند. اگر ذره ای هم ترس در دلم بود، ریخت. باز به یاد مولا افتادم و همان جا بغض آلود برای نماز قامت بستم. شاید در گوشه و کنار و پشت ستون ها آدم های دیگری هم بودند که به چشم نمی آمدند. دیگر سر نچرخاندم و توی خلسه تنهایی خود رفتم و آهسته گفتم: «الله اکبر.»

یک ساعتی به ذکر و نماز و خواندن زیارت مشغول بودم. به خودم آمدم. همه  صورتم غرق در اشک بود. دلم به سبکی همان قوی خیالی شده بود، قویی که در طوفانی از باران و مه گم بود. دور و برم را نگاه کردم و زیر لب صدا زدم:

ـ مولای من! آن قدر نامت بزرگ و متبرک است که زبانم را یاری آن نیست تا صدایت بزنم!

دوباره و بسیار گرییدم و سر چرخاندم. کسی نبود. به جلو خیره شدم. مرد روحانی آرام نشسته بود و ذکر می گفت. غصه ام گرفت. در مسجد سهله و پس از انجام اعمال آن، از مولا خبری نشد.

گفتم: «شاید مسجد کوفه... شاید این مرد نیز برای اعمال شب چهارشنبه به مسجد آمده و حالا قصد مسجد کوفه را دارد. چه خوب که از او خواهش کنم تا با هم به مسجد کوفه برویم، اما رویم نمی شود. منِ سبزی فروش و آن مرد عالم. نه بهتر است تنها بروم.»

برخاستم. راه افتادم طرف در شبستان. صدایم زد همان مرد روحانی! سلام کردم. محجوب و خودمانی بود. پاسخ سلامم را داد و جلو آمد و گفت: «حاضری با هم به مسجد کوفه برویم؟»

چه اتفاقی، سرا پا خوش حال شدم.

ـ آری آقا! ما اهل نجف، معمولاً وقتی از اعمال مسجد سهله فارغ می شویم، به مسجد کوفه  می رویم!

هر دو راه افتادیم. بیرون مسجد خبری از شُرشُر باران نبود و دیگر صدای رعد و برق به گوش نمی رسید. تا مسجد کوفه راهی نبود. او آرام و متفکرانه قدم می زد، اما من بی مقدمه سر صحبت را باز کردم.

در مسجد بسته بود. در دلم گفتم: «عجیب است! توی این شب مقدس چهارشنبه، مسجد کوفه بسته است! حالا که باران هم نمی بارد!»

کمی تأمل کردیم. صدای خادم مسجد بود: «چه کسی هستی؟»

گفتم: «در را باز کن.»

پرسید: «در این تاریکی و زیر این باران از کجا می آیی؟»

لبخندی زد و گفتم: «باران؟»

ـ از نجف آمده ام، برای انجام اعمال مسجد کوفه.

در باز شد. خادم پیر فانوسش را جلو آورد و سلام کرد.

ـ آقا شما جلوتر بفرمایید!

عجیب بود. او در کنارم نبود! دور خودم گشتم. او را ندیدم. خادم خواب آلود نگاهم می کرد. نزدیک بود، غر بزند که گفتم: «آقا سید در باز شد، پس شما کجا رفتید؟»

خادم لبخند خشکی زد و پرسید: «کدام آقا سید... بیا تو تا خیس نشدی.»

راست می گفت. باران تند می بارید. بی معطلی پا به مسجد گذاشتم. پیرمرد در چوبی را بست. ناگهان به خودم گفتم: «باران!»

ـ اما... اما ما که از مسجد سهله بیرون آمدیم بارانی نبود. تازه، هوا هم صاف به نظر می آمد. چه شد که ناگهان باران گرفت و من نفهمیدم! آن هم درست وقتی که خادم در مسجد را باز کرد!

دلم فرو ریخت و لرزیدم. روی زمین نشستم و کمر به ستونی گرد دادم. دست و دلم به کار نمی آمد. گیج شده بودم. چه شده بود؟

ـ آن سید... آن مرد روحانی!

محکم پشت دست زدم. اول که در مقام دیدمش، مقام پر از نور بود، نوری عجیب که به نور شمع و چراغ نمی مانست. حالا داشتم می فهمیدم. بعد وقتی که راه افتادم طرف حیاط، بی آن که مرا بشناسد، اول اسمم را صدا زد. حالا دارد یادم می آید! بعد هم تا همراهش بودم، نه بارانی بر سرمان بارید، نه صدای رعد و برقی بود!

همان جا ناگهان ضجه زدم و به زحمت برخاستم و برای پیدا کردنش دویدم طرف در. گریه ام گرفت: «خدایا آن سید... آن آفتاب دوازدهم... او کجاست؟»

/ 0 نظر / 14 بازدید